تبليغاتX
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
ॡღஜღ♀اَفــ ْْْــسۇنــْ ـڰـَ ـرْ♀ღஜღॡ


ॡღஜღ♀اَفــ ْْْــسۇنــْ ـڰـَ ـرْ♀ღஜღॡ

بعضـﮯ ﮩا را بايد شــنيد ،


Perrault_Leon_Out_In_The_Cold



بعضـﮯ ﮩا را فقط بايد ديــد ،


Picture 15


بعضـﮯ ﮩا را مي‌تواטּ خــريد!


The Proposal


بعضـﮯ ﮩا را بايد فــروختــــ ...


Quiet Time by Hamish Blakely


بعضـﮯ ﮩا را بايد טּـديد ،


Melody Love


بعضـﮯ ﮩا را بايد فــهميد ...


Springtime


بعضـﮯ ﮩا را بايد فرامــوشـــ  كرد ،


Dolce_far_niente


از دست بعضـﮯ ﮩا סּمي تواטּ رﮩـا شـد!



و بعضـﮯ ﮩا از دستــ  دادטּشان چـﮧ غــمــ  عــظيمـﮯ ستـــ...


Tender Passion

.

.

.

نوشته شده در جمعه 30 دی1390| ساعت | توسط ღмαરιαηαღ√ |


منـــ  خدایــﮯ  دارمــ،


کــ در اینــ نزدیکـﮯ استـــــ

 

نـ در آنـــ  بالاهــــا !

 

مـــربانـــ ، خوبــــ، قشنـگــــــ ...


چــره اشـــ  نورانیستــــ.

 

گـــاه گاﮩﮯ سخنـﮯ مـﮯ گویـــد،


با دلـــ کوچکـــ  منـــ،

 

ساده تـــر از سخنـــ ساده ۦمنــــ


او مــــرا  مـ فمـــد !

 

او مـــرا مـ خوانـــد،


او مـــرا مـ خواﮩـــد،


او همـ درد مــرا مـ داند ...

 

یـــاد او ذکـــر منـــ استــــ، در غــــمـــ و در شـــاد


چون به غمـــ مـ نگــرمـــ،


آنـــ  زمانـــ رقصـــ کنانــــ  مــ خندمـــ ...

 

کـ خـــــدا یـــار مـــنـــــ استــــــ،


کـ خـــدا در مـ جـــا یـــاد منــــ استــــ

 

او خـــداییستــــ کـ همــواره مـــرا مــ خواد

 

او مـــرا  مــﮯ خوانـــــد


او مه درد مــــرا مــﮯ داند



نوشته شده در سه شنبه 22 آذر1390| ساعت | توسط ღмαરιαηαღ√ |

...پیش چشمم را پرده ای از خون پوشیده است...

صحرای سوزانی را می نگرم،

با آسمانی به رنگ شرم،

و خورشیدی کبود

و گدازان،

و هوایی آتش ریز،

و دریای رملی که افق در افق گسترده است،

 جویباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد

و گام به گام، همسفر فرات  است.

و شمشیرها از همه سو کشیده،

و تیرها از همه جا رها،

و خیمه ها آتش زده

و رجاله در اندیشه غارت،

و کینه ها زبانه کشیده

و دشمن همه جا در کمین،

و دوست بازیچه دشمن

و هوا تفتیده

و غربت سنگین

و زمین شوره زاری بی حاصل

و شن ها داغ

و تشنگی جان گزا

و دجله سبز، دور،

هار

و حمله ور

و فرات سیاه،

مرز کین و مرگ

در اشغال «خصومت جاری» و ...

می ترسم در سیمای بزرگ ونیرومند او بنگرم،

او که قربانی این همه زشتی و جهل است.

به پاهایش می نگرم

که همچنان استوار و صبور در خون ایستاده

و این تن صدها ضربه را همچنان بپا داشته است.

ترسان و مرتعش از هیجان،

نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می برم:

اینک دو دست فرو افتاده،

دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان فرو می افتد،

اما پنجه های خشمگینش با تعصبی بی حاصل می کوشد تا هنوز هم نگاهش دارد.

جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر افتاد...

و دست دیگری همچنان بلاتکلیف.

نگاهم را بالاتر می کشانم:

از روزنه های" زره " خون بیرون می زند

و بخار غلیظی که خورشید صحرا می مکد

تا هر روز ،صبح وشام،

به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند.

نگاهم را بالاتر می کشانم:

گردنی که همچون قله حرا از کوهی روئیده

و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است

و بسختی هولناکی کوفته و مجروح است،

اما خم نشده است.

نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاری است

باز هم بالاتر می کشانم:

ناگهان چتری از دود و بخار!

همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا می ماند و دیگرهیچ...

پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت می فشرد،

دندان هائی به غیظ در جگرم  فرو می رود،

دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید

و چشمانم را می سوزاند،

شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد،

که:

هستم ،

که:

زندگی می کنم ....

اشک امانم نمی دهد

نمی توانم ببینم:

پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.

در برابرم هم چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد،

اما همچنان با انتظاری ملتهب از عشق و شرم

خیره می نگرم:

شبحی را در قلب این ابر و دود باز می یابم،

طرح  گنگ و نا مشخص یک چهره خاموش،

چهره پرومته،

رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است.

هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک می کند.

غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می لرزد،

کنار می رود و روشن تر می شود

و خطوط چهره خواناتر،

هم اکنون سیمای خدایی او را  خواهم دید.

چقدر تحمل ناپذیر است دیدن این همه درد،

این همه فاجعه،

در یک سیما،

سیمائی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند.

سیمایی که .....

چه بگویم؟!

مفتی اعظم اسلام او را بنام یک خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد محکوم کرده

و به مرگش فتوی داده است.

درپیرامونش جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند

کسی از او دفاع نمی کند...

همچون تندیس غربت و تنهائی و رنج،

از موج خون،

در صحرا قامت کشیده

و همچنان بر رهگذر تاریخ ایستاده است.

نه باز میگردد،

که به کجا

نه پیش می رود،

که چگونه

نه می جنگد،

که با چه

نه سخن می گوید،

که با که

و نه می نشیند،

که هرگز!

ایستاده است.

و همه جهادش اینکه: نیفتد.

همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست،

در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه

زمین،

در طول تاریخ،

از آدم تا ..... خودش!

به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم،

در نگاه این بنده خویش می نگرد،

خاموش و آشنا،

با نگاهی که جز غم نیست.

همچنان ساکت می ماند:

نمی توانم تحملش کنم،

نگاهش سنگین است،

تمامی بودنم را در خود می شکند و خرد می کند:

می گریزم...

اما می ترسم تنها بمانم،

تنها با خودم،

تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است.

به کوچه می گریزم تا در سیاهی جمعیت گم شوم...

در هیاهوی شهر،

صدای سرزنش خویش را نشوم.

خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر،

آشفته و پرخروش می گرید،

عربده ها و ضجه ها

و علم و عماری و صلیب و جریده و تیغ و زنجیری که دیوانه وار بر سر روی و پشت و پهلوی خود می زنند

و مردانی با  رداهای بلند و.......

عمامه پیغمبر بر سر و......

آه .... باز همان چهره های تکراری تاریخ!!!

غمگین و سیه پوش همه جا پیشاپیش خلایق تنها و آواره به هر سو می دوم،

گوشه آستین این را می گیرم،

دامن ردای او را می چسبم،

می پرسم،

با تمام نیازم می پرسم

غرقه در اشک و درد

می پرسم:

این مرد کیست، دردش چیست

این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان،

تنها چرا؟

چه کرده است؟

چه کشیده است؟

به من بگویید!

هیچکس پاسخم را نمی گوید!!

پیش چشمم پرده ای از اشک پوشیده است...

دکتر شهید علی شریعتی

نوشته شده در یکشنبه 13 آذر1390| ساعت | توسط ღмαરιαηαღ√ |

نقاشی های فوق العاده زیبا و رمانتیک اثر Keyceeus 

هواے خوبــــ

مثلـــ

زنـــ خوبـــ استـــ

هميشـﮧ نيستـــ

زمانے كـﮧ همــ استــــ

ديرپـ ــا نيستـــ .

 

مــــــرد امـ ـــا

پايدار تــر استــــ .

اﮜـــربد باشـــد

مے تـــوانـد مدتـــﮩا بــد بمانــد

و اﮜـــرخوبـــ باشـد

بـﮧ اينــ زودے بــد نمے شــود .

 

اما زنــــ عوضـــ مے شود

بـــا

بچـﮧ

سنــــ

رژيـمـــ

سڪســـ

حرفــــ

ماﻩ

بود و نبـــود آفتابــــ

وقتــــ خوشـــ .

 

زنـــ را بايـــد پرستارے ڪــــرد

بـا عشــقـــ .

 

حالـــ  آنــ ڪـﻩ مــــــرد

مے توانــد نيرومند تــر شــود

اﮜـــر بـﮧ او نفرتـــ بورزنـــد .

 

 Tango Romance

 

چارلـز بوڪوفسڪی

نوشته شده در دوشنبه 30 آبان1390| ساعت | توسط ღмαરιαηαღ√ |

آمریڪا

شما بـﮧ رئيس‌جمهور امريکا مے گوييد:

«مادرتــ رو...»!

ولی اتفاق خاصے نمی‌افتد،فقط شما معروفــ مے شويد و دربارهۧ مادر رئيس جمهور کتابــ مے ‌نويسيد و

ميليون ﮭا دلار درآمد کسبــ  مے کنید.

 

 اما بعد از آن، رئيس‌جمهور از شما بـﮧ دادگاه شکايتــ مے کند و شما مجبور مے شويد که بابتــ غرامتــ،

همه ۦ پولتان را بـﮧ رئيس‌جمهور بدهيد!

 

 


انڰلستان

 

شما بـﮧ نخستــ ‌وزير انڰلستان

 ‌ مے گوييد:

«مادرتــ رو...»!  

 نخستــ ‌وزير هم بـﮧ شما ‌ مے گويد: مادر خودتــ رو.

 

 

فرانسـﮭ

 

Attractive young female holding a French flag

شما بـﮧ  رئيس‌جمهور فرانسه مے ‌گوييد:

 

«مادرتــ رو...»!

 و بلافاصله ميليون‌ها نفراز مردم بـﮧ خيابان‌ها مےريزند

و در حمايت از شما، بـﮧ رئيس‌جمهور مے ‌گويند:

«مادرتــ رو...»!

 

 

رئيس‌جمهور هم درباره ۦجريحه ‌دار شدن احساساتش شعری مےسرايد و آن را در روزنامه‌ها و مجلات و

راديو و تلويزيون منتشر مےکند.

 

 

 

ژاپن

Japan, Women's World Cup 

شما  بـﮧ  نخستــ ‌وزير ژاپن مے ‌گوييد:

«مادرتــ رو...»!

نخستــ ‌وزير تعظيم مے کند و به شما مے گويد: ببخشيد، ولی فکر نکنم مادرم از شما خوشش بياد

 

 

آلمان

 

شما  بـﮧ صدراعظم آلمان مے ‌گوييد:

«مادرتــ رو...»!

 

پليس  بـﮧ  سراغ شما ‌ مے آيد و به شما مے گويد: لطفاً با مادر صدراعظم کاری نداشته باشيد

 

 

سوئد

 Woman with a swedish flag

شما  بـﮧ نخست‌وزير سوئد مے ‌گوييد:

 «مادرتــ رو...»!

 

از مردم ر‌أی‌گيری مے ‌شود که آيا شما مادر نخست‌وزير را... يا نه؟! اگر رأے مثبت داده شود،

شما مادر نخست‌وزير را...!

 ولے اگر رأے منفی داده شود، نخست‌وزير دست شما را در مقابل دوربين‌های تلويزيونے مے فشارد و

براﮯ شما آرزوی موفقيت مے کند

 

 

ترکيه

 

شما  بـﮧ  رئيس‌جمهور ترکيه مے ‌گوييد:

«مادرتــ رو...»!

 

و رئيس‌جمهور هم اسلحه‌اش را در می‌آورد و به شما شليک مے کند.

اگر شما کُرد باشيد، رئيس‌جمهور مورد تشويق قرار مے گيرد!

وگرنه او را به دادگاه احضار مےکنند و او در بين راه فرار مے ‌کند و به يونان پناهنده مے ‌شود

 

 

سوئيس

Pretty young female with Switzerland's flag over white 

شما  بـﮧ  نخست‌وزير سوئيس مے ‌گوييد:

«مادرتــ رو...»!

 

 منشی دفتر نخست‌وزير با شما تماس مے ‌گيرد

و شماره تلفن مادر نخست وزير را به شما مے‌دهد تا شخصاً با خودش هماهنگ کنيد

 

 

هند

 sarees designer,saree blouse designs,latest designer sarees,designer sarees,saree designer,designer sari,designer sarees online, designer sarees collection.http://sareensaree.com

شما  بـﮧ  نخست‌وزير هند مے ‌گوييد:

«مادرتــ رو...»!

 

 نخست‌وزير شما را به خانه‌اش دعوت مے کند

و خاکستر مادرش را که سالها پيش مُرده به شما نشان مے ‌دهد و برای شما آواز مے ‌خواند و گريه مے

‌کند.

 

شما هم متأثر مے ‌شويد و به خانه بر مے ‌گرديد و می‌بينيد که خانواده‌تان ناپديد شده‌اند و سالهای سال به

دنبال خانوادهۧ خود از اين شهر به آن شهر آواره می‌شويد و سرانجام در فقر و غربت، از غم و گرسنگی مے

‌ميريد

و از داستان زندگی شما بيش از هزار و هفتصد فيلم سينمايے ساخته مے شود

 

 

کانادا

شما  بـﮧ  نخست‌وزير کانادا مے ‌گوييد:

«مادرتــ رو...»!

 

 مادر نخست‌وزير خبردار مے شود و مقاله‌ای فمينيستے در روزنامه چاپ می‌کند و تبعيض جنسے را به

شدت مورد انتقاد قرار مے دهد و از شما مے‌خواهد که پدر نخست وزير را ...!!

 

کلمبيا

 

شما  بـﮧ  رئيس‌جمهور کلمبيا مے گوييد:

«مادرتــ رو...»!

 

بعد وصيتنامه‌تان را مے ‌نويسيد ودر اولين فرصت خود را دار مے ‌زنيد! چند روز بعد جسد شما را در حالی

که طناب دار دور گردنتان است و با گلوله سوراخ ‌سوراخ شده‌ و با اسيد سوزانده شده‌ايد، پيدا می‌کنند!

پزشک قانونی جسد شما را لاشهۧ سگ تشخيص داده و در حومهۧ شهر دفن مےکند

 

 

چين

Chinese woman with Chinese flag in the Forbidden City, Beijing (Peking), China, Asia 

شما  بـﮧ  رئيس‌جمهور چين مے گوييد:

«مادرتــ رو...»!

 

رئيس‌جمهور هم به صورت لفظی، هم شما و هم خانواده‌ تان را...!

سپس شما به همراه خانواده ‌تان به کرهۧ ‌ماه

تبعيد مے ‌شويد

 

 

ايتاليا

 

شما  بـﮧ  نخست‌وزير ايتاليا مے ‌گوييد:

«مادرتــ رو...»!

 

روزنامه‌ها خبر رسوايے مادر نخست‌وزير را چاپ مے کنند و مافيا به خاطر شهوت زيادتان، به شما پيشنهاد

 همکاری در زمينهۧ تهيهۧ فيلم‌های پورنو می‌کند!

 

نخست‌وزير هم برای تلافے، يک بازی دوستانهۧ فوتبال بين تيم محبوب خودش

و تيم محبوب شما ترتيب مے دهد

و داور بازی را مے ‌خرد و تيم محبوب شما را با نتيجهۧ مفتضحانه ‌اے شکست می‌دهد

 

 

روسيه

 A woman in a dress the color Russian flag isolated on white background

شما  بـﮧ  رئيس‌جمهور روسيه مے گوييد:

 «مادرتــ رو...»!

 

فرداے آن روز شما دچار يک سانحه شده و در تصادف با اتومبيل کشته مے شويد! به خانوادهۧ شما اطلاع

داده مے‌شود که شما در حال مستے رانندگی کرده‌ايد و شدت تصادف چنان زياد بوده که بدن شما تکه ‌تکه

شده است

 

 

عربستان

 Persianv.com At site

شما  بـﮧ  رئيس‌جمهور عربستان مے ‌گوييد:

«مادرتــ رو...»!

 

همه   بـﮧ شما مے ‌خندند،

چون عربستان رئيس‌جمهور ندارد!

 شما متوجه اشتباه خود می‌شويد و اين دفعه  بـﮧ  پادشاه عربستان مے ‌گوييد:

«مادرتــ رو...»!  

همه از خنده دست مے ‌کشند 

و پادشاه هم زبان شما را قطع مے ‌کند

 

 

ایران

انتخابات 

"من که هنوز چیزے نگفتم منو کجا مے برین ...... ؟؟؟؟"

.

.

.

نوشته شده در دوشنبه 9 آبان1390| ساعت | توسط ღмαરιαηαღ√ |